یاس عشق مامان و بابایاس عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

عاشقونه ای مامان و بابا

دلتنگی

سلام یاس دونه من، دلم خیلی برات تنگ شده دیشب خواب دیدم اومدی پیشم منم محکم بغلت کردمو فشارت دادم. اونقدر بوست کردم ولی تو مثل همیشه ساکت و آروم بودی و با چشمای قشنگت به من نگاه میکردی. عزیزم، نازم واسه تولدت مثل فرشته ها شده بودیا انشاالله همیشه پیش مامانی و بابایی خوشحال و شاد باشی.دخترم مواظب خودت باش آخه چیزی واسه خوردن پیدا نمیشد که تو برگ گلو خوردی؟؟؟ کسی که همیشه بهترینهارو واست آرزو داره. عمه فرشته ...
19 دی 1391

دسته گل های دخملی مامان ( یک تجربه بد )

دخملی تازگی ها خیلی شیطون شدی باور کن دیگه گاهی صبرم تموم میشه و به قول عمو مجید با گفتن مشاور هم جواب نمیده که آروم بشم . دیروز وقتی داشتم توی آشپزخونه واستون غذا درست میکردم شما لطف کردید و از روی مبل اومدید قسمت بالای اون از اونجا هم تشریف آوردی روی میز ناهار خوری وقتی برگشتم باورم نمیشد چطوری اومدی بالا . جدیدا هم که یاد گرفتی وقتی بهت میگم بیا اشاره میکنی با دست و میگی که تو بیا اونوقت که دلم میخواد بکشمت دخملم . همه اینها به کنار 17 دی بود که رفتیم خونه خاله اشی ، واسمون ماکارانی درست کرد و قرار بود که بریم بیرون واسه خودمون . در حال آتیش سوزوندن بودی که متوجه شدیم رفتیک یه برگ از گل خاله رو چیدی و واسه خودت داری میخوری سر...
18 دی 1391

اولین تجربه بین المللی

٢٤ آبان ماه باید توی نمایشگاه بین الملی تهران که مربوط به کارم میشدباید شرکت میکردم اما نمیتو نستم تو رو تنها بذارم واسه همین از ناهید خواهش کردم که بیاد تهران و توی هتل مواظب تو باشه که اونم عمو محسن بیچاره رو تنها گذاشت و اومد که مواظب تو باشه روز اول تنها با ناهید توی هتل بودید اما از روز دوم با هم رفتیم نمایشگاه کلی خوش گذشت  و شما واسه خودت دوست های یا بهتر بگم خاله و عمو های مهربون . چقدر هم احساس غریبی میکنی مامان قربونت  دردسر غذا دادن به خانم ...
14 دی 1391

کارت دعوت تولد

دخملکم خودم برات کارت دعوت  و تاجت رو درست کردم آخه میخواستم خاص باشه و با بقیه متفاوت میندونم میشد بهتر از این باشه انشالا تولد سال بعد جبران میکنم اینم تاج شاهزاده خانم که کلی آتیش سوزوندی تا اندازه سر تو بگیرم فقط وقتی اجازه میدادی که میرفتی روی میز و دست میزدیم و واست شعر تولد خاله ستاره رو میخوندیم . ...
14 دی 1391

اولین روزی که اومدی تا دنیای ما رو زیبا کنی

دخمل نازم یکشنبه 4 دی ماه 90 بود که قرار شد من ، بابا جواد و  مادرجون  بریم بیمارستان تا اونجا شما با کمک خانم دکتر مهربون بیایی پیش ما . اون روز صبح ساعت 5 .5 صبح از خونه دایی اکبر راه افتادیم زندایی زهرا ما رو از زیر قرآن رد کرد و بهش گفتم چون تو سید هستی برام دعا تا دخملم سالم بدنیا بیاد . به سه راه افسریه که رسیدم بارون شروع شد یه حس خیلی خوب داشتم توی راه همش دعای فرج میخوندم فقط از خدا میخواستم تو سالم باشی . ساعت 7 رسیدیم بیمارستان سوم شعبان خانم دکتر بوالوفایی رو توی راهرو دیدم بهم گفت سریع برو که آمادت کنن تا بیای اتاق عمل . خیلی استرس داشتم به بخش زنان رفتم و خیلی زود آماده شدم با بابا جواد و مادرجون خداحافظی کردم و ن...
14 دی 1391

محرم 91

امسال اولین محرم بود که شما تشریف داشتید و لباس حضرت علی اصغر رو پوشیدید که عمه لیلا زحمت کشیدند و واسه شما آوردن . ممنون عمه جون ...
14 دی 1391

تولد عکس های دخملی نازم اولین سال تولدت

مامانی نازم اولین سال تولدت رو دوست داشتیم برات جشن بگیریم اما چون ما خونمون خارک و از ما در جون ها و عمه ها و خاله و دایی ها و عموم ها دور هستیم تصمیم گرفتیم خودمون یه تولد کوچولو برات بگیریم اما دخملی نازم ما توی خارک دوست های خوبی داریم که مثل خاله و عمو های واقعی تو مهربون هستند و تورو خیلی دوست دارن خاله اشرف ،‌خاله مرجان ،‌خاله مهسا ،‌عمو مجید ، عمو ناصر ، عمو عباس و عمو ایمان که اون شب خیلی زحمت کشید و عکس های تولدت رو ازت گرفت . اینم عکسای تولدت ..............   مامان و بابا یی حواسشون به تولد و مهمونها شما هم واسه خودت خوشحال با پفک ها اینم کیک تولد که مامانی خودش واست درست کرد خوشگلم ......
14 دی 1391

اش دندونی

مامان مهربونم وقتی که دندون های تو در اومدن ما خارک بودیم و من نتونستم واستون اش دندونی درست کنم و تصمیم گرفتیم وقتی رفتیم گرمسار واسه شما جشن بگیرم و باباجواد واستون صدقه دادن تا شما راحتتر و بدون درد جیکو هاتون بیاد بیرون . امام وقتی رفتیم گرمسار ماه محرم بود و نمیشد جشن بگیرم اما مادرجون مهربون گفت من باید حتما واسه دخملم آش دندونی درست کنم و زحمتش رو کشید . ازش ممنون مادر جون این بوس از طرف یاس ...
13 دی 1391

سومین مروارید دخملکم

٣٠ آذر ماه سومین دندون جیگلی منم خودشو نشون داد مامانی این روز ها خیلی بد شدی اصلا غذا نمیخوری تازگی ها هم که یاد گرفتی باید خودت با قاشق غذا بخوری و حسابی آتیش میسوزونی .
5 دی 1391

تشکر از عمه فرشته

عمه جونی این بهترین تبریکی بود که برام گذشتی . راستی فقط فضولی کار بدیه ها  مگه یادت نیست که عمه لیلا برام دستبند خریده بود و من دستبند دارم. دوستت دارم ...
5 دی 1391